بسم الله الرحمن الرحيم
(1)
ميرزا نديم، شبى به مسجد حاج ميرزا هادى رفته و از شدت مستى به گوشهاى افتاده بود.
صبح امام جماعتبراى نماز به مسجد آمد، تا او را ديد گفت: او را بكشيد و از مسجد بيرونش كنيد.
او گفت: آخوند مگر من مد «والضالين» هستم كه مرا بكشند.
ظريفى با كفش نماز مىخواند. دزدى كه در كمين او بود و مىخواست گيوه او را بدزدد، آمد و گفت: اى مرد! با گيوه نماز گزاردن روا نباشد، اعاده كن كه نماز ندارى. او گفت: اگر نماز ندارم، گيوه كه دارم.
دزدى جامه كسى بدزديد و به بازار برد و به دست دلال سپرد تا بفروشد. جامه را از دلال دزديدند و دزد دستخالى نزد ياران بازگشت. گفتند: جامه را به چند فروختى؟ گفت: به آنچه كه خريده بودم.
روزى در حضور ناصرالدين شاه از انواع عبادات گفتگو مىشد وهركس از محسنات عبادتى سخن مىگفت; وقتى نوبتبه كريمشيرهاى رسيد، او گفت: قربان! بنده روزه را بيشتر دوست دارم؟
ناصرالدين شاه پرسيد، چرا؟ گفت: براى اين كه روزه را مىتوان خورد، ولى ساير عبادات را نمىشود خورد.
يكى از روحانيون كه امام جماعتيكى از مساجد بود منتظر فرصتى بود كه بگويد: ريش تراشى حرام است، تا اين كه روزى در ماه رجب به دعاى مخصوصى رسيد كه بين نماز خوانده مىشود، در حين خواندن دعا به اين جمله رسيد كه: «...حرم شيبتى على النار; خدايا محاسن مرا بر آتش جهنم حرام گردان».
فرمود: آنان كه ريش ندارند، چگونه اين دعا را مىخوانند، لابد مىگويند: «اللهم حرم چونتى على النار; خدايا چانه مرا بر آتش حرام گردان، چون من كه ريش ندارم.»
پير مردى خواست، پسرش را تنبيه كند. پسرش از پيشش فرار كرد و به مسجد رفت. پيرمرد نزديك در مسجد آمد و سرش را در درون مسجد كرد و به پسرش خطاب كرد كه فلان فلان شده، بيا بيرون و بعد از هفتاد سال پاى مرا به مسجد باز نكن.
تاجرى كه براى تجارت به سفر مىرفت و به او گفته شد كه آيا سودى هم از اين مسافرتها به دست مىآورى؟ او گفت: بلى، نمازهاى چهار ركعتى را نصفه مىخوانم.
به شيخى كه نماز نمىخواند، گفته شد: چرا نماز نمىخوانى؟ او گفتبه دليل قرآن كه مىگويند، نزديك نماز نشويد (لاتقربوا الصلاة...) و بقيه آيه را نمىخواند.
به شخصى كه روزه نمىگرفت، گفته شد كه چرا روزه نمىگيرى؟ اوگفت: به دليل خود قرآن كه فرموده: اگر مسافر بوديد، روزه نگيريد و من هم در دنيا مسافر هستم و نمىتوانم براى هميشه بمانم.
حاشيه نويس: البته بايد بدانيد كه در سفر موقت نمىتوان روزه گرفت نه دائم السفر.
دهقانى نزد يكى از همسايگان خود رفت تا الاغ او را عاريه كند. او عذرخواهى كرد كه امروز الاغ را به كس ديگر دادهام; در اين بين صداى عر عر الاغ بلند شد. دهقان گفت: گويا الاغ شما در خانه است.
همسايه گفت: شما حرف مرا قبول نداريد و حرف الاغ را قبول داريد.
از عالمى پرسيدند كه در صحرا به كدام سمت غسل بايد كرد. او گفت: به سمت جامههاى خود تا دزد نبرد!
شخصى به باغ ديگرى رفته بود و مشغول خوردن ميوه بود. صاحب باغ آمد و گفت: چرا به باغ من آمدهاى و ميوه مىخورى، اين حرام است. او گفت: من به خاطر حرام بودنش نمىخورم، بلكه به خاطر خاصيتش مىخورم.
از فقيهى پرسيدند: در فصل زمستان شخصى به صحرا رفته و جنازهاىرا ديده كه در زير برف است، چگونه او را بايد غسل و كفن كند؟
آقا گفتند: آن شخصى را كه به صحرا رفته و جنازه را ديده استبايد تنبيه كرد كه در فصل زمستان در صحرا چكار داشت كه چنين تكليف بر عهدهاش آمده باشد.
شخصى در گفتن تكبير وسواس داشت و برايش دلچسب نبود و چندينبار الله اكبر مىگفت و بعد از آخرينبار كه موفق به تكبير مىشد و فكر مىكرد اين را ديگر درست ادا كرده استيكى از حاضران گفت: نشد. شخص بلافاصله گفت: فلان فلان شده ، اينبار شده بود تو نگذاشتى.
حاشيه نويس: بدان كه وسواسى در هر كارى بد است، مبادا به اينبلا گرفتار شوى.
زاهدى گفت: نمىدانم، آيا ماه رمضان امسال خشنود رفتيا نه.
ظريفى گفت: اگر ناراضى برود، سال ديگر بر نمىگردد.
اعرابى نماز خويش بر خود تخفيف داد، ملامتش كردند. گفت: خاموش كه حريف بخشنده است.
حاشيه نويس: بلى خداوند بخشنده است، اما براساس حكمت.
مردى به ابن سيرين گفت: خواب ديدم كه خاتمى بر دست دارم وباآندهان مردان و زنان را مىبندم. او پرسيد: آيا مؤذن هستى؟ گفتم: بلى. گفت: با اذان گفتنت مردم از مبطلات روزه دستبر مىدارند.