بسم الله الرحمن الرحيم
از يك نفر كه با پا غذا درست مي كرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي كني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»
رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه
راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد كلاه گيسم را برد!»
معلم:« حامد! توضيح بده كه سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا! با پرداخت مقداري پول!»
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال
را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل
خوردن نيست.»
اولي: تا به حال به هيچ كدام از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟
دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم!
اسب كشاورزي را دزد برده بود. يكي گفت: «تقصير خودت بود كه اسب را خوب
نبستي.»
ديگري گفت: «تقصير پسرت بود كه در طويله را باز گذاشته بود.»
كشاورز گفت: «همه تقصيرها از ماست. دزد بيچاره هيچ گناهي ندارد!»
يك نفر پوست موزي روي زمين مي بيند و مي گويد: «اي واي! باز هم بايد
بيفتيم!»
يك روز به يك نفر مي گويند: «سه تا آرزو كن.»
- اول يك ماشين پژو ۲۰۶ پيدا كنم؛ بعد يك ۲۰۶ ديگر پيدا كنم؛ سومين آرزويم هم اين
است كه يك ۲۰۶ پيدا كنم.
- چرا هر سه تا آرزويت يكي بود؟
- براي اين كه اين سه تا را بفروشم و يك ماكسيما بخرم.
معلم تاريخ: آهاي! تو كه با آن قد بلندت ته كلاس ايستاده اي و بر و بر من را نگاه
مي كني، بگو اسكندر مقدوني كه بود.
- نمي دانم.
- چه كسي ناصر الدين شاه را كشت؟
- نمي دانم.
- پس با اين وضع چطور مي خواهي امتحان تاريخ بدهي؟
- من كه نمي خواهم امتحان بدهم. آمده ام بخاري كلاس را تعمير كنم.
دو نفر از كاركنان راه آهن با هم صحبت مي كردند.
اولي مي گويد: «شنيدي پرويز را اخراج كردند.»
دومي: «آره، مي گويند بي اجازه وارد اتاق رئيس شده بود.»
اولي: «اي بابا به خاطر مسأله به اين كوچكي؟»
دومي: «آخر او با لوكوموتيو وارد اتاق رئيس شده بود!»
پدر: بگو ببينم چرا تو هميشه نمره صفر مي گيري؟
پسر: چون من ته كلاس مي نشينم.
پدر: چه ربطي دارد؟
پسر: آخر شاگردهاي كلاسمان زيادند، وقتي نوبت من مي شود، ديگه نمره اي جز صفر
نمي ماند!
شركت كننده: «تو جيب جا
مي شود؟»
مجري: «بله، ولي اگر بگذاري توي جيب، جيبت ماستي مي شود!»
از ديوانه اي پرسيدند: «چرا تو را به ديوانه خانه آورده اند؟»
ديوانه پاسخ داد: «من فكر مي كردم همه مردم دنيا ديوانه هستند و همه مردم دنيا هم
فكر مي كردند من ديوانه ام. بالاخره اكثريت برنده شدند!»
دانش آموز تنبلي به دوست خود گفت: اي كاش در مدرسه هم مثل بعضي از
مغازه ها كه بالاي ديوار آن نوشته اند: جنسي كه فروخته شد پس گرفته نمي شود،
مي نوشتند: درسي كه داده شد، پس گرفته نمي شود!
اولي: آقاي دكتر، من فكر مي كنم عينك لازم دارم.
دومي: بله حتما! چون اين جا مغازه ساندويچ فروشي است.
از شخصي پرسيدند: فاصله ميان خنده و گريه چيست؟
او جواب داد: انسان با چشم گريه مي كند و با دهان مي خندد،
فاصله ميان دهان و چشم هم دماغ است.جكستان
اولي: من تصميم گرفته ام بعد از اين، فقط غذاهاي گياهي بخورم.
دومي: لابد با مشورت دكتر تصميم گرفته اي؟
اولي: نه، با مشورت قصاب محل، چون او ديگر حاضر نيست به من نسيه بفروشد.
دكتر: خب، بيشتر، وقتي به چه چيزي فكر مي كني افسرده مي شوي؟
بيمار: راستش را بخواهيد، به پرداخت ويزيت!
اولي: پدر من با يك دست، هر اتومبيلي را كه بخواهد مي تواند نگه
دارد؟
دومي: دروغ نگو! مگر ممكن است؟
اولي: آخه پدر من افسر اداره راهنمايي و رانندگي است.
اولي: چرا اسب تو توي مسابقه برنده نشد؟
دومي: چون اسب من خيلي
با ادب است، به اسب هاي ديگري مي گويد: اول شما بفرماييد.
قاضي: مرد حسابي، چرا از ديوار مردم بالا مي روي؟
دزد: خب براي اينكه درهاي خانه هايشان بسته است!
اولي: ديشب خواب ديدم يك ظرف ماكاروني خورده ام.
دومي: براي همين است كه بلوز دستبافت نصف شده است!
يك نفر مي رود مطب دكتر و مي گويد: «آقاي دكتر، مشكل من اين است كه
كسي مرا تحويل نمي گيرد!»
دكتر مي گويد: «مريض بعدي!»
معلم از دانش آموز پرسيد: جسم شفاف چه جسمي است؟
دانش آموز جواب داد: جسمي كه نور از آن عبور كند.
معلم: دو تا مثال بزن!
دانش آموز: نردبان، غربال.
معلم به دانش آموز :«يك جمله بگو در آن چاي باشد.»
دانش آموز :«اجازه ! قوري.»
معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت كمك نمي گيري؟
دانش آموز: آخر او از دست شما دلخور است.
معلم: از دست من، چرا؟
دانش آموز: چون شما هفته قبل به انشاي او نمره بدي داديد!
مادر: پرويز جان، مگر زبان نداري كه دستت را دراز مي كني وسط سفره؟
پرويز: زبان دارم ، ولي زبانم به وسط سفره نمي رسد!
اولي: چرا اسب تو در مسابقه برنده نشد؟
دومي: چون اسب من خيلي با ادب است و به بقيه اسب ها مي گفت اول شما بفرماييد!
مردي در هواي سرد، اسبي را ديد كه از بيني اش بخار بيرون مي آمد.
با خود گفت: فهميدم، پس اسب بخار كه مي گويند همين است!
اولي: با عمويت كجا مي روي؟
دومي: او را مي برم فروشگاه محله مان؛ چون آن جا نوشته «خريد براي عموم آزاد است!»
اولي: آيا به نظر تو هويج باعث تقويت قوه بينايي مي شود؟
دومي: بله، قطعاً؛ چون تا به حال خرگوشي نديده ام كه عينك زده
باشد!
اولي: من يك پسر دارم كه هر روز بيشتر شبيه من مي شود؟
دومي: اگر وقت داري ببر دكتر تا جلوي اين بيماري را بگيرد!
اولي: اسم پسرت را چه گذاشتي؟
دومي: سامان.
اولي: سيمان بگذاري بهتر است، سنگين تر است!
معلم: سعيد فعل خوردن را صرف كن!
سعيد: آقا اجازه! با قاشق و چنگال؟
از آدم خسيسي پرسيدند: بزرگ ترين آرزويت چيست؟
خسيس جواب داد: كچل شوم تا ديگر هرگز پول سلماني
ندهم.
دو ديوانه در حياط تيمارستان قدم مي زدند.
ديوانه اولي به تير چراغ برق كوبيد و گفت: هر چه در اين خانه را مي زنم، كسي جواب
نمي دهد.
ديوانه دومي گفت: عجيب است. چراغشان هم روشن است.
اولي: يك فوتباليست را نام ببر كه يك درجه برتر از مارادونا باشد.
دومي: ماراسه نا.
گدا: آقا، بي زحمت دو هزار تومان بده به من ناهار بخورم.
عابر: برو بابا! من خودم هنوز ناهار نخورده ام.
گدا: عيب ندارد، پس چهار هزار تومان بده، ناهار مهمان من باش
اولي: مي تواني به من ده هزار تومان قرض بدهي؟
دومي: نه، تمام دارايي ام فقط شش هزار تومان است.
اولي: اشكالي ندارد. چهار هزار تومانش را به من بدهكار مي ماني.
جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ!
غروب از قايمباشك شب و روز خسته شد.
براي اينكه آدم خوشبيني شود، بينياش را عمل كرد.
نگاهش آنقدر يخ بود كه وقتي نگاهم كرد، از شدت سرما لرزيدم.
در روز باراني چتر الگوي فداكاري است.
نه اينكه خودم بروم، خواب مرا برد. من هم رفتم آن دور دورها؛ كجا؟ خوب معلومه، به چين، هند، ژاپن، اروپا، آمريكا، آفريقا و آسيا.
آخرش هم خواب مرا گذاشت توي تختخوابم و گفت: حسابت ميشه ده ميليون تومان !
شكارچي اول: خوب، هندوستان كه بودي شكار ببر هم رفتي؟
شكارچي دوم: البته، روزي براي شكار ببر به جنگل رفتم.
شكارچي اول: شانس هم آوردي؟
شكارچي دوم: بله، با ببري روبرو نشدم!
اولي: چرا سرت را در قفس كردي؟
دومي: ميخواهم خواب از سرم نپرد!
بيمار: آقاي دكتر، به دادم برسيد! دستم مثل چوب خشك شده است.
پزشك: پس بهتر است به يك نجار مراجعه كنيد.
يك روز يك قمي با قمي ديگر عروسي ميكند بچه
آنها قمقمه مي شود!
يك روز يك سياه پوست با يك سفيد پوست ازدواج ميكند بچه آنها سياه سفيد ميشود.
داستانك ها
ميز كوچكي كه يك پايه اش شكسته بود و گوشه خيابان، كنار آشغال ها بود، آهي كشيد و
آرزو كرد يك سگ باشد.
آرزوي ميز برآورده شد و تبديل به سگي شد كه يك پايش شكسته بود.
سگ با نعل هاي چوبي اش دويد. بعد گرسنه شد و بشقاب هاي شكسته و كارد و چنگال هاي كج
و كوله توي آشغال ها را خورد.
وقتي هم كه سپورها آمدند، با ميخ هايش پاچه هاي آنها را گرفت و پاره كرد. سپورها هم
سگ _ ميز را انداختند
توي ماشين زباله و بردند.
بچه به شلنگ راه راه گفت: «آهاي مار! مي شود مرا نيش بزني تا من به سياره ام
برگردم؟»
شلنگ خودش را حلقه كرد دور پاهاي بچه و گفت: «اما تو كه شازده كوچولو نيستي؟»
بچه گفت: «پس بگذار بروم شازده كوچولو بشوم و برگردم.» اما شلنگ سرش را آورد بالا و
گفت: «اول بگذار من مار بشوم، بعد تو شازده كوچولو!» و مار شد و سرتاپاي بچه را خيس
كرد.
دبير رياضيات : مي داني معادله دومجهولي كه ريشه نداشته باشد ، چيست؟
شاگرد: بله ، يعني هر چه آب پاي آن بريزيم ، سبز نمي شود!
سيما طيبي از تهران
اولي: با هواپيما يك جمله
بساز!
دومي: سعيد و سامان به اصفهان رفتند.
اولي: اين كه هواپيما
نداشت؟!
دومي: خب با هواپيما
رفتند!
معلم: ناصر، بگو ببينم آفريقا كجاست؟
ناصر (با گريه): اجازه آقا! چرا
هر چي گم مي شود از من مي پرسيد؟
احمد: نمي داني در شهر ما چه زلزله اي آمد!
سعيد: حتما خيلي ترسيدي!
احمد: عجب حرفي مي زني، زمين هم از ترس
مي لرزيد، چه رسد به من!
مادر به دخترش گفت: من دو تا كيك در يخچال گذاشته
بودم، ولي امروز فقط يكي مانده است. چرا؟
دختر جواب داد: آخر مادرجان من آن يكي
را نديدم!
عكاس به مشتري: دوست داري عكست را چه طور
بيندازم؟
مشتري: مجاني!
وقتي صداي فرياد و آخ و اوخ مشتري هنگام اصلاح موي سر بلند شد، سلماني رو به او كرد
و پرسيد: «آقا! مگه ماشين من موهاي شما را
نمي گيرد؟!»
مشتري با درماندگي جواب داد:
« چرا، مي گيرد ولي ول نمي كند!»
محسن به همسايه اش گفت: «جلوي اين سگت را بگير! امروز جوجه ما را
خورده است.»
همسايه او با خوشحالي گفت: «خوب شد گفتي كه ديگه امروز بهش غذا ندهم.»
معلم به دانش آموز: ساعت را بخش كن!
دانش آموز: اول سا دوم عت.
معلم: صداشو بكش!
دانش آموز: تيك تاك! تيك تاك!
اولي: ببخشيد با حرف هايم سرشما را درد آوردم.
دومي: نه اختيار داريد. من حواسم جاي ديگر است.
دبير فيزيك: اگر بخواهيم ساختماني را سيم كشي كنيم و لامپ هاي اتاق
را به طور انشعابي ببنديم، چه مي كنيم؟
دانش آموز: اجازه آقا! سيم كش مي آوريم.
دكتر: آقا جان! بفرماييد بيماري شما چيست؟
بيمار: هر چه شما صلاح
بدانيد.
پسر: بابا ديدي توي سيرك چطور شعبده باز دستمال را تبديل به گل
كرد؟ چقدر شعبده باز ماهري بود!
پدر: اگه اين طوره پسرم، خودت هم شعبده باز ماهري هستي چون به راحتي يك دسته اسكناس
را تبديل به يك توپ مي كني!