برف سنگيني تمام روستا را پوشانده بود. صبح زود اكثر روستاييان مشغول پارو كردن برفهاي بام خود بودند. كلاغهاي سياه غارغار كنان از اين شاخه به آن شاخه مي پريدند و باعث ريزش برفها از روي شاخه ها مي شدند. سكوت همه جا را فراگرفته بود فقط صداي اهالي ده بود كه از روي پشت بامها با يكديگر سلام و احوالپرسي مي كردند. عده اي از بچه ها كه دوست مي داشتند و يا مي توانستند در پارو كردن برفها به پدرشان كمك كنند، گرمي بيشتري به اين كار داده بودند. كاظم به اتفاق پدرش مشغول پارو كردن برفها بود. مادرش در داخل طويله در حال دوشيدن شير بود. كاظم و پدرش بعد از پايين ريختن برفها، كفشهاي خود را كندند و سپس داخل اتاق شدند. كاظم كه از سرماي شديد دستهايش را بهم مي ماليد، كلاهش را از سرش برداشت و زودتر از پدرش زير كرسي رفت. فقط سرش از زير لحاف بيرون بود. همينكه كمي گرمتر شد به پدرش گفت: بابا ، خوش به حال دايي عباس، هواي جنوب خيلي خوبه، اينطور نيست؟ غلامعلي پدر كاظم كه مشغول چاي خوردن بود گفت : بله، همينطوره كه تو مي گويي، ولي مي دوني اگر دايي عباست به جنوب نره ، زنبوراش ضعيف مي شوند و ممكن است از بين بروند.
كاظم : پس چرا پسر ميرزا عباس اينكارو نكرد، او كه بيشتر از دايي عباس كندو دارد؟
غلامعلي : حتماً علتي داشته كه اينكار را مي كند. در همين لحظه مادر كاظم با يك ديگ پر از شير وارد اتاق شد و شير را روي چراغ گذاشت و گفت : اگه كمي صبر كنيد شير را داغ كنم، بخوريد تا سينه ها تون صاف بشه . توي اين سرما هيچ چيز بهتر از شير نيست. غلامعلي برخلاف تابستان كه صبحها ، جهت كارهاي كشاورزي ، زود از خانه خارج مي شد، زير كرسي لميده بود و در فكر بود. كاظم بعد از آنكه صبحانه را با نان و شير صرف كرد، لباسهايش را پوشيد، كيفش را برداشت، از پله هاي ايوان خانه پايين آمد و به طرف مدرسه از خانه بيرون رفت.
حدود ساعت ده بود. غلامعلي پالتويش را پوشيد و به مقصد ميدان ده خانه را ترك كرد. اكثر مردان ده اطراف ميدان جمع بودند. بجز عده اي كه جهت كارهاي متفرقه و يا امرار معاش به شهر رفته بودند. غلامعلي با ورودش به ميدان با يك يك آنها سلام و عليك كرد و جوياي احوال آنها شد. مردان آبادي هر لحظه در مورد يك چيزي صحبت مي كردند. موضوعي كه بيشتر نقل مجلس شده بود، حرف عباس و ميرزا بود. يكي از اهالي ده كه د رحال روشن كردن سيگارش بود گفت : ميرزا زرنگتره، هم به زنبوراش ميرسد و هم به غربت نمي رود. ديگري گفت : عسلي كه عباس بدست مي آورد با عسلي كه ميرزا با خوراندن شكر به زنبوراش مي دهد از زمين تا آسمان فرق مي كند. يكي ديگر از اهالي كه در كنار غلامعلي نشسته بود با قيافه مغرورانه گفت : من و حسن و غلامعلي راحتيم . كندوهايمان قديمي اند و هيچ درد سري برايمان ندارند . زمستان در گوشه اي مي گذاريم، بهار و تابستان روي پشت بام خانه گذاشته و هر چند روزي به آنها سركشي مي كنيم عسلهايش را بر مي داريم و از آنها استفاده مي كنيم.
مشهدي حيدر كه نسبت به بقيه بزرگتر بود گفت : همه حرفهاتون را زديد ، حالا نوبت من است . هر چي باشد نسبت به شماها چند تا پيراهن بيشتر پاره كردم و چند سال هم نان اين كار را خوردم. همانطور كه اكبر گفت : عسلي كه عباس بدست مي آورد ، چند خاصيت دارد . اولاً ، شفاي هر درده . ثانياً ، مهمترين خوراك زنبور شهد و گرده گل است. زنبورهايي كه با اين دو چيز تغذيه شوند به بيماري كمتر دچار مي شوند . تازه ، تخمريزي بيشتري هم ميكنند و از همه مهمتر ، در شرافت و عظمت زنبور عسل همين بس كه خداي لاشريك سوره اي از قرآن كريم را به نام نحل يعني زنبورعسل نامگذاري كرده و آياتي را بدان اختصاص داده است و تا آنجايي كه ذهنم اجازه بدهد ، معناي آياتي كه در اين سوره در مورد اين حشره مفيد آمده است براي شما بيان خواهم كرد. قرآن كريم مي فرمايد : «پروردگار تو به زنبورعسل وحي نمود كه در دل كوهها، در ميان درختان و در بناهايي كه مي سازند، لانه گزين، آنگاه از شهد شكوفه ها بخور و راههاي پروردگارت را مطيع و آرام طي كن. از شكم آنها عسل بسيار شيرين به رنگهاي گوناگون بيرون مي آيد كه شفابخش آلام انسانهاست و در آن نشانه هايي است براي انسانهايي كه مي انديشند.
با حرفهاي او همگي با علامت سر و زبان مي گفتند : مشهدي حيدر، درست مي گويد.
با نزديك شدن ظهر مردان آبادي كه در ميدان جمع شده بودند، از يكديگر خداحافظي كرده و ميدان را به مقصد خانه هاي خود، ترك كردند.
با زنگ مدرسه ، دانش آموزان به سرعت از كلاسها خارج شدند. عده اي برفها را گلوله مي كردند و بسوي هم پرتاب مي كردند. كاظم و دوستش منصور برخلاف بچه هاي ديگر گرم صحبت بودند و يواش يواش از كنار كوچه، روي برفها قدم بر مي داشتند بطوريكه ليز نخورند. او با يك دست كيفش را گرفته بود و با دست ديگرش گوشهايش را گرم نگه مي داشت. كاظم به منصور گفت : دايي عباسم بهم قول داده، وقتي از سفر جنوب برگردد، كندوهايمان را به كندو جديد تبديل كند.
منصور: بابا چي مي گويد، آيا موافقه؟
كاظم: فكر نكنم مخالفت كند.
منصور : دايي عباست نگفت به كدام شهر مي رود.؟
كاظم: گمان كنم به جهرم رفته باشد.
منصور : پس چرا دايي اكبرت به جنوب نرفت:
كاظم : او سه تا كندو بيشتر نداشت آنها را به دايي عباسم داده كه با خودش ببرد و علاوه بر آن بعضي از اهالي آبادي هم، هر كدام چند كندويي بيشتر نداشتند به دايي عباسم دادند و او همراه خودش برده است. من او را خيلي دوست دارم نسبت به بقيه دايي هايم زرنگتره.
منصور : چطور ؟
كاظم : چونكه مثل بقيه مردم نيست . به جاي اينكه روزها دور ميدان بشيند و روزش را شب كند به جنوب كشور مي رود، شهرها را مي بيند، به زنبوراش بهتر مي رسد، برايمان سوغاتي مي خرد.
منصور : خوش بحال تو كه چنين دايي زرنگي داري. در اين موقع بود كه دو نفري به خانه منصور نزديك شدند. سرماي شديد صورتشان را گل انداخته بود. كاظم از منصور خداحافظي كرد و به طرف خانه براه افتاد.
هواي دلپذير جهرم بوي بهار مي داد . نخلهاي سر به فلك كشيده در سرتا سر شهر بخوبي نمايان و درختان خرزهره در وسط بلوار خيابانها ، قشنگي خاصي به شهر داده بودند . قاسم و حسينعلي داخل نيسان كنار عباس نشسته ، غرق تماشاي شهرشده بودند . براي آنها همه چيز تازگي داشت چونكه ، اولين بار بود كه به شهرهاي جنوب سفر مي كنند . در شهر و ديار خودشان از سرما نمي توانستند كاري انجام دهند ، ولي مي بينند مردم اينجا با يك پيراهن معمولي در خيابانها رفت و آمد مي كنند . همانطور كه از خيابانهاي شهر مي گذشتند ، عباس نگاهش به ماشين خاور كه در كنار خيابان پارك شده بود ، افتاد. راننده خاور در حال سوار شدن بود. عباس احساس كرد راننده را مي شناسد و يك جايي او را ديده است. در همين لحظه ماشين را كنار زد، سريع پياده شده و به طرف خاور دويد. دوستانش از عكس العمل او تعجب كردند و بدون جواب، سكوت اختيار كردند . عباس با تكان دادن دستهايش ، بلند صدا زد مش قربانعلي ، مش قربانعلي . راننده متوجه شد كسي او را صدا مي زند . و از آينه كنار ماشين ، نگاهش را تيز كرد. همينكه نزديك شد به بغل دستيش گفت : ا ا ا عباسه ! و از ماشين پياده شد . همينكه به يكديگر رسيدند همديگر را در بغل گرفتند . مش قربانعلي گفت : عباس آقا ، از اين طرفا، فريدن كجا و جهرم كجا . كي اومدي ؟ عباس در حالي كه دستهاي مش قربانعلي را فشار مي داد گفت : امروز رسيديم.
مش قربانعلي : حالا كجا مي ري؟
عباس : دنبال جاي مناسبي براي استقرار زنبورها هستم. در اين موقع حسينعلي و قاسم به آنها نزديك شدند و هر كدام به مش قربانعلي سلام كردند.
مش قربانعلي : كندوهايت كجايند؟
عباس : داخل يك كاميون ده تن در بيرون شهر .
مش قربانعلي با دست راست خود به پشت عباس زد و گفت : عباس آقا، ديگه براي خودت دارو دسته جمع كردي ! عباس با كمي تبسم گفت : مش قربانعلي سر بسر ما نگذار. خودت كه مي دوني ، ما زنبور دار نيستيم . هر كداممان چندتايي كندو داريم ، رويهم گذاشتيم و براي اينكه در آبادي وقتمان تلف نشود به طرف جنوب راه افتاديم .
مش قربانعلي : نمي خواهد شكسته نفسي كني، من ترا بهتر مي شناسم ، دوست داري در هر كاري فعاليت داشته باشي. و در حالي كه بازوان عباس را فشار مي داد، ادامه داد و گفت : عباس آقا ، صحراي خوبي سراغ دارم . تا حالا ، پاي هيچ زنبورداري به آنجا نرسيده است . آدرس مي دهم ، بريد آنجا. فقط آنچه را مي گويم خوب مورد توجه قرار دهيد. مردم آبادي ابتدا ممكن است كندوها را ببينند و مخالفت كنند . شما بايد با حوصله به آنها بفهمانيد كه زنبورها ، خسارتي به گلهاي آنها نمي زنند . در ضمن ، اگر روزي با من كار داشتي در روستاي علي آباد، ده كيلومتري جهرم در باغ يكي از اهالي به نام عبدالمجيد هستم .
سپس با يكديگر خداحافظي كردند و سوار بر ماشينهاي خود، هر كدام در مسيري جداگانه به راه افتادند.
همينطور كه ماشين به خارج از شهر به سوي كاميون در حركت بود ، قاسم كه در وسط ماشين نشسته بود به عباس گفت : نگفتي ، طرف كي بود؟ عباس در حالي كه دنده عوض مي كرد گفت : از زنبورداران قديمي نجف آباد است . بيست ساله كه كارش زنبورداري است . موهايش را در همين شغل سفيد كرده است . حسينعلي در حالي كه دستش از ماشين بيرون بود گفت : گمان كنم كندو زيادي با خود آورده باشد .
عباس: درسته ، ولي زحمت زيادي كشيده تا به اينجا رسيده است .
قاسم : از كجا با او آشنا شدي؟
عباس : اولين بار در تعاوني زنبورداران با او آشنا شدم. به اتفاق چند نفر از دوستان خود، خون دل خوردند تا تعاوني را براه انداختند. در همين لحظه بود كه به كاميون نزديك شدند . عبداله به اتفاق راننده زير درختي نشسته بودند و با همديگر درد و دل مي كردند وقتي چشمشان به نيسان افتاد ، بي اختيار بلند شدند . وقتي ماشين در كنار كاميون ايستاد عبداله به كنار ماشين آمد و نگاهي به عباس انداخت و گفت : چرا اينقدر دير كرديد ؟
عباس : يكي از دوستان قديمي ام را در شهر ديدم بعد از سلام و احوالپرسي ، صحرايي را به ما آدرس داد كه كندوها را آنجا ببريم . آماده شويد كه به همان آدرس برويم . بعد از مدتي همگي در كنار جاده و در زير همان درخت نشستند و مشغول خوردن نهار شدند .
ساعت 2 بعد از ظهر بود كه عباس به اتفاق دوستان خود با نزديك شدن به تابلو راهنما سرعت ماشينها را كم كردند و به سمت راست ، وارد جاده خاكي شدند . قاسم كه در كنار عباس نشسته بود به او گفت : آدرس را درست ميري ؟ عباس در حالي كه ابروانش را بالا مي كشيد گفت : تا اينجا را گمانم درست آمده باشيم و پايش را روي ترمز گذاشت . ماشين از حركت ايستاد. پياده شد و به طرف راننده كاميون كه در پشت آنها توقف كرده بود ، رفت و به آنها گفت : شما اينجا بمانيد تا من به اتفاق بچه ها سري به صحرا بزنيم و محلي را انتخاب كنيم و بعد دنبال شما بياييم. راننده ماشين در حالي كه ترمز دستي را ميكشيد گفت : زود برويد و برگرديد. با فشار دادن گاز ، ماشين از جاي خود حركت كرد و به مسير محل مورد نظر براه افتاد . مسافتي از جاده خاكي را طي كردند تا به صحرايي رسيدند كه بيشتر يونجه كاري شده بود و اطراف صحرا را ، باغات نخل در بغل گرفته بودند . باد نسيمي مي وزيد و با وزش خود ، باعث رقصيدن يونجه ها و شادي پروانه ها مي شدند . هر سه نفر از ماشين پياده شدند و غرق تماشاي طبيعت زيبا شده بودند . حسينعلي گفت : اين صحرا دست كمي از صحراهاي خودمان را ندارد و سپس هر كدام به ياد آبادي خودشان مثالهايي زدند . عباس كه تجربه بيشتري نسبت به قاسم و حسينعلي داشت و حرفهاي مش قربانعلي ، در ذهنش چراغ مي زد گفت : اول بايد با اهالي محل صحبت كنيم وقتي راضي شدند كندوهاي خود را مستقر كنيم . در همين لحظه به دوستانش گفت : سوار ماشين شويد تا كمي جلوتر رويم تا شايدكسي را ببينيم و باهاش صحبت كنيم . پانصد متر جلوتر نرفته بودند چند نفري را ديدند كه مشغول چيدن و جمع آوري يونجه ها هستند . نزديك رفتند و بعد از سلام و خدا قوت ، قضيه آمدنشان را براي آنها بازگو كردند . يكي از آنها كه قد كوتاه و هيكل چاقي داشت و معلوم بود كه كاره اي است گفت : ببخشيد كه اينطور با صراحت صحبت مي كنم . زنبورها جز دردسر و ريختن شكوفه ها و گلهاي درختان ميوه، هيچ منفعتي براي ما ندارند . جهرم روستاهاي زيادي دارد ، مي توانيد جاي ديگري را انتخاب كنيد. عباس هر چه توضيح داد اينطور كه شما مي گوييد نيست . ولي خداداد گوشش بدهكار نبود . افرادي هم كه با او بودند چيزي نمي گفتند . عباس نااميد به اتفاق دوستانش به طرف ماشين قدم زنان راه افتادند كه سوار شوند و محل را ترك كنند . در اين موقع جواني را ديدند كه به طرف به آنها مي آيد . او نامش عبدالرحيم و فرزند خداداد بود با نزديك شدن به عباس و دوستانش سلامي كرد و به نزد پدرش رفت . به او گفت : پدر ، اينها اينجا چكار دارند ؟ پدرش در حالي كه يونجه ها را جمع آوري مي كرد گفت : آنها زنبوردار هستند . مي خواهند كندوهايشان را اينجا مستقر كنند . من با آنها مخالفت كردم . عبدالرحيم گفت : براي چي ؟
خداداد : چونكه زنبورها باعث ريزش شكوفه ها مي شوند.
در همين موقع عباس استارت زد كه حركت كند. عبدالرحيم به طرف آنها دويد و گفت : بايستيد. عباس سرش را از شيشه ماشين بيرون كرد و ديد آن جوان تازه وارد دوان دوان به سوي آنها مي آيد . عبدالرحيم وقتي نزديك ماشين رسيد به آنها گفت : اشكالي ندارد مي توانيد كندوهايتان را اينجا بياوريد . عباس و دوستانش كه از اين خبر خوشحال شده بودند با ابراز تشكر از آنجا دور شدند . خداداد كه از كار فرزندش تعجب كرده بود ، به او گفت : پسر ، اين چه كاري بود كه تو كردي ؟ آنها خيلي التماس كردند كه اينجا بمانند . نگذاشتم . آنوقت تو براحتي مي گويي برويد و كندوهايتان را بياوريد ؟ عبدالرحيم با حوصله و احترام گفت : بابا، منهم قبل از اينكه وارد دانشگاه شوم و در رشته كشاورزي ادامه تحصيل دهم، نظريه تو را داشتم. ولي بعد از مدتي متوجه شدم كه اشتباه فكر مي كردم . آنطور كه من در كتابها مطالعه كردم و استاد درس زنبورداري برايمان توضيح مي داد اين حشره علاوه بر اينكه خسارتي به شكوفه ها نمي زند باعث گرده افشاني شكوفه ها مي شود. زماني كه باد نيايد شما كه نمي توانيد روي بوته هاي گياه و يا بعضي درختان با دست عمل گرده افشاني را انجام دهيد . زنبورعسل است كه اين عمل را براحتي انجام مي دهد . برادر عبدالرحيم كه حدود پانزده سال بيشتر نداشت به او گفت : داداش ، زنبورها چطوري اينكار را مي كنند؟ عبدالرحيم : زنبورهاي عسل علاقه زيادي به شهد گل دارند . وقتي آنها براي تغذيه شهد نزديك گل مي شوند گرده هايي كه به زبان علمي در داخل پرچم يا اندام نر گياه است به اطراف پرزهاي شكم زنبور مي چسبند و اين حشره چون مدام از اين گل به آن گل مي رود اين ماده را همراه خود به روي كلاهك يا اندام ماده گياه انتقال مي دهد و باعث عمل لقاح در گياه و باردار شدن گياهان مي گردد. در اين موقع حسين كه خوب به حرفهاي برادرش گوش مي داد چشمش به ماشينها افتاد بلند فرياد زد و گفت : زنبوريها آمدند و با سرو صداي او همه نگاهشان متوجه حركت ماشينها شدند كه پشت سر هم مي آيند.
بعد از توقف شدن ماشينها همگي با علامت دست از عبدالرحيم و پدرش ابراز تشكر كردند .
عباس زميني را كه هيچگونه زراعتي در آن نشده بود انتخاب كرد. در روي زمين به اتفاق دوستانش چادري زدند . عباس به آنها گفت : وسايل نيسان را بعداً پايين بگذاريد. بايد هر چه زودتر كندوها را پايين پياده كنيم . اگر دير بجنبيم ممكن است خيلي از زنبورها داخل كندو تلف شوند و از آقاي راننده هم خواهش كرد در پايين گذاشتن به بقيه كمك كند تا خودش هم زودتر به كارش برسد . بعد از پايين گذاشتن تمام كندوها ، اصغرآقا راننده بعد از دستمزد خود ، از عباس و دوستانش خداحافظي كرد و به طرف شهر جهرم براه افتاد . عباس در حالي كه دستش به كمرش بود به حسينعلي و قاسم گفت : شما كندوها را به فاصله سه متري در يك رديف بگذاريد . سعي كنيد 6 رديف بيشتر نشود . منهم به اتفاق عبداله آنها را تراز مي كنيم و دو نفري مشغول تراز كردن كندوها شدند.
يكماهي گذشت . عباس و دوستانش هر روز در فرصت هاي مناسب ، كلاههاي مخصوص زنبورداري را بر سر مي گذاشتند و بعد از آماده كردن دودي ، شان هاي كندوها را بيرون مي كشيدند ، آنها را مورد بررسي قرار مي دادند و ناظر تخم ريزي و افزايش جمعيت زنبورها مي شدند.
يكي از اين روزها كه عباس مي خواست جهت خريد به شهر برود به دوستان خود گفت : امروز به اتفاق عبداله به شهر مي رويم و سري هم به مش قربانعلي مي زنيم . ممكن است يك الي دوساعتي دير بياييم ، نگران ما نباشيد . در ضمن ، حواستان را خوب جمع كنيد و سركشي به كندوها را فراموش نكنيد .
عباس با فرمان دادن ماشين به سمت چپ، وارد دومين كوچه باغ شد . نور خورشيد از لابلاي نخلهاي خرما چشمك زنان نور افشاني مي كرد . عبداله به عباس گفت : ترمز كن تا از اين بچه سؤال كنم . عباس كنار ايستاد و عبداله بلند صدا زد آقا پسر، آقا پسر. بچه با صداي عبداله به عقب نگاه كرد و به طرف عبداله آمد . عبداله به او گفت : بچه چون باغ عبدالمجيد كجاست؟ بچه متوجه شد كه اينها اينجا غريب هستند . با اشاره به آنها گفت : از همين كوچه مستقيم مي رويد تا برسيد به ان منبع آب، كمي جلوتر برويد يك ماشين بزرگ باربري را مي بينيد كه دم درب باغ پارك شده است . همانجا باغ عبدالمجيد است . عبداله سوار ماشين شد و به عباس گفت : به طرف آن منبع حركت كن . بعد از مدتي به در باغ رسيدند . خاور مش قربانعلي در كنار باغ پارك شده بود . عباس به عبداله گفت : پياده شو و در باغ را بزن . عبداله پياده شد . تكه سنگي برداشت و به در باغ كوبيد . بعد از چند لحظه اي پسر بچه اي در را باز كرد.
عبداله : ببخشيد ، باغ عبدالمجيد همينجاست ؟ پسر بچه همانطور كه آنها را برانداز مي كرد گفت : بله. عبداله : مش قربانعلي زنبوردار در اين باغ است.
پسربچه : بله .
عبداله در حالي كه تبسمي بر لبانش افتاد گفت : پسر جون زود برو پيش مش قربانعلي و بگو دو نفر دم درب باهات كار دارند. پسر بچه در را نيمه باز گذاشت و بدون اينكه ديگر جوابي دهد دوان دوان به وسط باغ رفت. وقتي نزديك مش قربانعلي رسيد صدا زد مش قربانعلي دو نفر دم درب با شما كار دارند. مش قربانعلي در حالي كه يكي از شانهاي كندو را بيرون آورده بود و آن را بررسي مي كرد. سرش را برگرداند و گفت : چه ميگويي پسر چان؟ پسر بچه صدايش را بلندتر كرد و گفت : دو نفر دم درب با شما كار دارند. مش قربانعلي شان را در داخل كندو گذاشت و به طرف درب رفت. وقتي از باغ بيرون آمد با مشاهده عباس ودوستش تبسمي بر لبانش افتاد سلام و احوالپرسي گرمي با آنها كرد و گفت : چه عجب از اين طرفها ! فكر نمي كردم اينجا تشريف بياوريد و سپس آنها را به داخل باغ دعوت كرد و به اتفاق ، به نزديك كندوها، جايي كه مش قربانعلي قبلاً بساط قند و چايي را آماده كرده بود رفتند و روي فرشي كه در كنار جوي آب پهن شده بود نشستند . مش قربانعلي در حالي كه استكانها را پر از چايي مي كرد گفت : عباس آقا، خوشحالمان كردي كه به ما سر زدي. عباس كه نظاره گر، نظم كندوها بود گفت : دلمان برايت تنگ شده بود گفتيم خريدي بكنيم و يك سري هم به دوست خود بزنيم واز همه مهمتر ، بياييم و از تجربيات شما استفاده كنيم .
و در حالي كه استكان چايي را برمي داشت ادامه داد و گفت : مزاحم كارت نباشيم ؟ مش قربانعلي اخمهايش را در هم كشيد و گفت : عباس آقا قرار نشد از اين حرفها بزني . قبل از آمدن شما ، مشغول بازديد كندوها بودم و مي خواستم ببينم شفيره ها متولد شده اند كه الحمد لله هم سالمند و هم زياد شده اند. در اين موقع عبداله گفت : مش قربانعلي جاي با صفا و امني داري، حتماً شبها آسوده و راحت هستي و احتياج به نگهباني هم نداري؟ مش قربانعلي نگاهي به سرتاپاي عبداله كرد و گفت : پسر جون حق داري اين حرف را بزني، كجاش ديدي! خوب ، حالا كه اينطور شد ، بگذاريد خاطره اي را برايتان تعريف كنم. آمدن من به اين باغ قصه دراز دارد و ادامه داد، چند سال پيش ، وقتي به اين روستا آمدم با همين صاحب باغ ،كارمون به ژاندارمري كشيده شد . هر چه به اين بنده خدا گفتم، بابا ، زنبور هيچ خسارتي به محصولات و باغهاي شما نمي زند، گوشش بدهكار نبود كه نبود. بطوريكه نزديك بود با هم گلاويز شويم. خلاصه با شكايت همين صاحب باغ‚ سر از ژاندارمري درآورديم. در آخر هم با وساطت اداره كشاورزي جهرم و راهنماييهاي آن اداره به صاحب باغ، كه زنبورها به گلها خسارت نمي زنند بلكه ، باعث بارور شدن بيشتر محصولات شما مي شوند، راضي شد و از آن زمان تابحال مثل دو برادر شده ايم. در اين موقع صداي در بلند شد. مش قربانعلي پسر صاحب باغ را صدا زد: حميد برو درب باغ را باز كن ، مثل اينكه كسي در مي زند و دوباره ادامه داد خوبست حالا كه تا اينجا آمده ايد يك سري هم به كندوها بزنيم و سه نفري بلند شدند ، كلاههاي مخصوص زنبورداري كه دور تا دورش تور سفيد داشت بر سر گذاشتند ، دودي را هم آماده كردند و مشغول بازديد از كندوها شدند. چند لحظه اي نگذشت كه مش قربانعلي چشمش به مرد غريبه اي افتاد كه در حال سمپاشي درختان است . بدون درنگ به طرف او دويد و فرياد زد : نپاش . نپاش ! مرد سمپاش كه از عكس العمل مش قربانعلي جا خورده بود گفت : آقا مگر چي شده ؟ مش قربانعلي كه خيلي عصباني شده بود گفت : عزيزم ، قربونت برم مي خواهي چي بشه، تو با اين كارت مي دوني چكار مي كني؟ مرد سمپاش كه هنوز از حرفهاي مش قربانعلي چيزي نفهميده بود گفت: منظور شما را نمي فهمم .
مش قربانعلي: حق داري كه نفهمي ، اگر تو هم مثل من زنبور داشتي ، اين حرفها را نمي زدي و رو به عباس كرد و گفت : يك لحظه غافل شوي ، سرمايه ايت از بين رفته است.
مردسمپاش : حالا مي گوييد چكار كنم ؟
مش قربانعلي : ما پانزده روز ديگر مهمان شما هستيم هر وقت ما رفتيم بياييد و باغ را سمپاشي كنيد و حميد را صدا زد و گفت : آقا حميد، خودت كه ديدي، برو براي بابات تعريف كن.
عباس : مش قربانعلي ناراحت نشو، بنده خدا كه از وجود زنبورها خبر نداشت.
عبداله كمي جلوتر آمد و گفت : عباس آقا راست مي گويد و ادامه داد : مش قربانعلي برايمان از بيماريهاي زنبور مي گفتي.
مش قربانعلي : خنده اي كرد و گفت: آقا عبداله فراموشم شده بود ، بيماريهاي خطرناكي كه احتمال زيادي وجود دارد زنبورها به آنها مبتلا شوند ، بيماريها ي نوزما، لوك اروپايي و از آنها خطرناكتر ، لوك آمريكايي است و يك آفتي وجود دارد به نام كنه واروآ كه همه اينها سوغات خارجند كه به طرقهاي مختلفي وارد كشورمان شده اند. و خواست توضيحاتي در مورد بيماري لوك آمريكايي دهد كه عباس نگاهي به ساعت خود انداخت و گفت : عبداله بيشتر از اين مزاحم مش قربانعلي نشويم . زود راه بيفتيم چونكه بچه ها منتظرند. و از مش قربانعلي خداحافظي كردند و به طرف محل دوستان خود ، علي آباد را ترك كردند.
وقتي ماشين توي جاده آسفالت قرار گرفت عبداله به عباس گفت : عباس آقا، مش قربانعلي راست مي گفت كه از هر كندو مي توان بيست كيلو عسل برداشت كرد ؟ عباس همانطور كه چشمانش به جاده بود گفت : همينطوره، سالي كه هوا خوب باشد، مزارع سرسبز باشند و گل در صحرا زياد باشد ، حتي ممكن است بيشتر از اين هم برداشت شود و باز ادامه داد انشاءا… كه با آمدنمان به جنوب زنبورهايمان زياد شوند تا بتوانيم مقدار كندوهايمان را زياد كنيم. عبداله توي حرف عباس دويد و گفت : راستي چكار بايد كرد تا بتوانيم يك زنبوردار خوبي شويم. عباس نگاهي با حالت تعجب به عبداله كرد و با تبسمي گفت : عبداله ، نكند تو هم مي خواهي يك روزي زنبوردار بزرگي شوي ؟
عبداله : نه بابا، همينطوري سؤال كردم مي خواستم بدانم.
عباس : چند ماه پيش كه از طرف جهاد سازندگي نجف آباد برايمان كلاس زنبورداري گذاشته بودند ، استاد زتبورداري مي گفت : يك زنبوردار موفق ، زنبورداري است كه بتواند در كار زنبورداري ، مديريت خوبي داشته باشد. با علم روز آشنا باشد. افزايش كندو مهم نيست ، مهم اين است كه زنبوردار هر تعداد كندو داشته باشد ، بتواند از هر كدام به نحو احسن ، عسل بيشتري بدست آورد. به بعضي از بيماريهاي خطرناك آن آشنا باشد تا قبل از اينكه بيماري بخواهد همه گيرشود. اقدامات اوليه گرفته شود . در اين موقع بود كه به محل كندوها رسيدند و حرفهاي عباس نيمه تمام ماند.
با آمدن ماشين ،حسينعلي و قاسم كه در كنار چادر نشسته بودند ، بلند شدند و به عباس و عبداله خسته نباشيد گفتند. و همگي به اتفاق ، وسايلي را كه عباس خريده بود پايين گذاشتند و بعد از آن عبداله به دوستان خود شرح حال خريد كردن و ديدار با مش قربانعلي را مفصل تعريف كرد.
در يكي از روزها كه حوصله قاسم سررفته بود و همگي در حال استراحت بودند، قاسم به عباس گفت : عباس آقا، تا چه زماني در جهرم هستيم؟
عباس : تا يك ماه بعد از عيد .
قاسم : خيلي دير نيست ؟
عباس : اصولاً ، زنبوردارها ، براي اينكه به افزايش جمعيت دلخواه خود برسند و يا بخواهند عسل خوبي بدست آورند تا خرداد ماه مي مانند ، عسل گيري مي كنند و سپس به شهرستانهاي خود برمي گردند.
قاسم : پس اينطور كه مي گويي ، شب عيد خونه نيستيم ؟ حسينعلي خنده اي كرد و گفت : قاسم ، گمان كنم دلت براي پدر و مادرت تنگ شده است. عبداله كه از تو كوچكتر است چيزي نمي گويد.
عباس : حسينعلي ، قاسم فقط سؤالي كرد، تازه، اگر دلش بخواهد برود و يا كار مهمي داشته باشد، مي توانيم از شركت اتوبوسراني برايش بليط بخريم و او را راهي خانه اش كنيم. قاسم اخمهايش را در هم كشيد، بلند شد و گفت : خوبه ما سؤال كرديم. اگر جدي مي گفتيم. شما ، همه جا اعلاميه چاپ مي كرديد و با اين حرف قاسم ، همگي زدند زير خنده .
ايام عيد سپري شد . گندمهاي
جهرم به خوشه رفته بودند . كم كم زمان برداشت نزديك مي شد . قاسم و عبداله خوشحال
بودند كه فردا به سوي شهر خود حركت مي كنند و مدام به عباس آقا
مي گفتند : ايكاش كاميون زودتر مي آمد و سريع كندوها را بار مي زديم.
عباس: صبر داشته باشيد، عجله نكنيد. نزديكيهاي ظهر بود كه كاميون پيدايش شد.
عبداله گفت : خوبست قبل از نهار كندوها را بار بزنيم. حسينعلي خنده اي كرد و گفت : آقا عبداله چند ماه است كه در اين منطقه صدمه خورديم. حالا بدون زنبورها برويم ؟ عبداله ، متوجه حرف حسينعلي نشد . عباس در تأييد صحبتهاي حسينعلي گفت : آقا عبداله الآن زنبورها در صحرا هستند ، وقتي همه آنها به كندو باز گشتند ، كندوها را بار مي زنيم . حركت ما شب است . چون ، هوا خنك است و زنبورها كمتر اذيت مي شوند و سپس رو به بقيه كرد و گفت تا بيكار هستيم برويم از خداداد و عبدالرحيم بخاطر مهمان نوازيشان تشكر كنيم . والسلام
مرتضي جعفري
1377